پنجشنبه 6 بهمن 1390
و یک بار هم در بیابان کاشان هوا ابر شد
و باران تندی گرفت
و سردم شد ، آن وقت در پشت یک سنگ،
اجاق شقایق مرا گرم کرد.
سهــراب
غروب است و پیش از این
ماه ِ چاییده و رنگ پریده را
در زنجیر کرده
به سیاهچال انداخته ام
افسار زیبارویان ِ خودشیفته ی شهر را گرفته
و به اصطبل برده ام
بر تن تمام صنوبرها
پیراهنی منقش به گل های لوتوس پوشانده
و اینجا جمع کرده ام
که بر خاک ِ قدومت سجده زنند
و اینک
بیا تا گردنبند سپیدی را
که دریا، از تصویر مهتاب ِ شبانه
برای تو ساخته است
به گردنت آویزان کنم
محبوب ِ من
همچون باران که در کویر
در آغوش خشکم
آرام بگیر و بیا
برای تسلی خاطر ِ
اشکهای سرگردانی
که امشب، با ما نیستند
شرابی با طعم رویا و پنجره نوشیده
نوازش ها و بوسه های بی دریغ را
مکرر کنیم
ای خوب
رطوبت ِ جانفزای دلتنگی هایت را
به ریه های خشکیده ی دلم
روانه کن
زورق نوازش را
در بستر گل آلود ِ ذهنم
شناور کن
لبخندی بر لبانت نشانده
و پرنده های احساس را
از پستوی نفسگیر ِ تن
رها کن
بانوی من
آه ای بانوی پرسه و سکوت
دستت را در دستم بگذار
و بیا به دیدار ِ خاطره های منتظری بشتابیم
که در خیابان های سرد
و کوچه های تنگ
زانوهایشان را بغل کرده
و می لرزند
بیا بانو
بیا تا از سطور این شعر
به هم نزدیکتر باشیم
که از هرم نفسهایمان
که از اجاق ِ جانسوز نگاهت
این سرمای وهم آلود آخر ِ دی
کوله بارش را بردارد
و برود
شبانگاه ِ بیست و هشتم دیماه 90
ابراهیم
همه ی عاشقانه هایم
همه ی اشک هایم
تا همیشه
برای توست
برای قهوه ای چشمانت
همه ی تنهایی هایت
همه ی دلتنگی هایت
تا همیشه برای من
تا همیشه...
ابراهیم
...............
از این جا
تا جایی كه تویی
قدم نمی رسد
دست دراز می كنم
چیزی می نویسم
دریایی
دلی
قابی
غمی
از بی نشان
تا نشانی كه تویی
مرهم نمی رسد
در این جا و این دَم
رونقی نیست
عطشناك آنم
آن دَم نمی رسد
محمدرضا عبدالملکیان